زیبایی گریس کلی افسانهای بوده، اما این تصور که شهرت و موفقیت او تنها به مدد ظاهرش به چنگ آمده هم درست نیست. واقعیت امر این است که گریس هرگز از زیبایی و جذابیت جنسی خود برای بهدستآوردن نقشهایش بهره نبرد. او برای حضور در تستهای بازیگری لباسهایی ساده و حتی گاهی اوقات نامرتب میپوشید. عادت هم داشت عینکهای دستهشاخی بهچشم بزند. وقتی هم فیلمبرداری تمام میشد، موهای طلاییاش را گوجهای میبست. بهویژه در نخستین روزهای حضورش در دنیای بازیگری، فرسنگها با لقب «شاهزادهی اغواگری» که دنی پری برایش برگزید، فاصله داشت.
گریس علیرغم بهرهبردن از زیبایی ظاهری منحصربهفرد، ناگهان و یکشبه به ستارهی بیبدیل دنیای پرزرقوبرق هالیوود تبدیل نشد. او بهواقع برای رسیدن به این جایگاه رفیع و باشکوه، مشقات و زحمات بسیاری متحمل شد و تلاش بسیاری کرد.
گریس کودکی ساکت و نزدیکبین بود که در خانوادهای پر از افراد موفق و خوشقیافه چشم به جهان گشوده بود. بستگانش وی را زیبا نمیدانستند. از همان روزهای نخست زندگی، مجبور شد به دنیای درونیاش پناه ببرد و به دنبال راههایی باشد تا بتواند خود واقعیاش را همانگونه که می خواهد نشان بدهد. گریس نمیتوانست به لقب بانوی زیبای خاندان کلی دست یابد؛ این افتخار نصیب خواهرش پگی شده بود، اما میتوانست خود را به عنوان متفکرترین، خلاقترین، بامزهترین، بااستعدادترین و حتی سرسختترین عضو خانواده مطرح کند. آرزویش این بود که خصلتهایی را در خود پرورش دهد که در تمامی زندگی همراهش باشند. هرگز به دنبال زیبایی گذرا و توی چشم نبود.

خانواده کلی از چپ به راست:جان بی کلی(پدر)،مارگارت (مادر)،پگی،جان جونیور،گریس و لیزان در ساحل جرسی در سال ۱۹۳۵
وقتی در نیویورک در آزمونهای بازیگری شرکت میکرد تا نقشی در نمایشهای روی صحنه به دست بیاورد، برایش کاری نداشت که از اندام لاغر و جذابش برای اغوای تهیهکنندگان بهره گیرد، اما خود را در ژاکت، دامن یا شلوارهای پشمی و کفشهای تخت میپوشاند. موهای گوجهای و گاه دماسبیاش به یک دختر دانشجوی درسخوان، یا یک معلم مدرسهی جوان میمانست. چرا آگاهانه ظاهر جذابش را در لباسهایش مخفی میکرد؟ چون با تاکید بر پرورش خصلتهای درونیاش بزرگ شده بود، نه ویژگیهای ظاهری. عمق نگرش او در خصوص زندگی، همینقدر ساده بود و معطوف به تواناییهای سرشتیاش. از نظر گریس استعداد و حساسیت و فداکاری نسبت به شغل، بسیار مهمتر از نمایش جذابیتهای جنسی مینمود.
بسیاری وی را فردی ساکت، تودار، محافظهکار و بدقیافه میدانستند. این باعث شد نقشهای متعددی را از دست بدهد. عکسهای سیاهوسفیدی که از بالاتنهاش گرفته شده بود، خشن و عاری از هرگونه زیبایی بودند. یکی از فیلمبردارانی که اولین آزمون بازیگریاش را دیده بود، میگفت: « در طول فیلمبرداری، هیچ مورد مثبتی که بهدردبخور باشد به چشمم نخورد. هیچ حرفی برای گفتن نداشت. خبری از جذابیت جنسی یا سرزندگی و نشاط نبود! فقط و فقط نوعی زیبایی مهارشده. همین».
با تمامی این اوصاف، گریس با عزمی راسخ به راهش ادامه داد و توانست بهتدریج نقشهای کوچکی را در تلویزیون و سینما به دست آورد. آن اوائل هالیوود حسابی رویش باز نکرده بود. پیشانی گریس بلند بود و چانهاش مربعیشکل. برای اینکه زیادی جدی و عبوس به نظر نرسد، باید از زوایایی خاص از او فیلمبرداری میشد. تازه بعد از بازی در فیلم «پنجرهی رو به حیاط » (آلفرد هیچکاک) بود که هالیوود شخصیتش را به عنوان دختری فریبنده و جذاب، جدی گرفت.

عکس از سکانسی از فیلم قشر مرفه کری گرانت و گریس کلی
اعضای تیم کاری پارامونت، از جمله طراح لباسشان، ادیت هد ، و چهرهپرداز، باد فریکر ، باید زیبایی طبیعی و نهانی گریس را به تا اندازهای مسحورکننده ارتقا میدادند. جذابترین سبک مو، وسایل و لوازم آرایشی و لباسها برای دستیابی به این سطح از زیبایی بهکار گرفته شد. تعادلی کامل و بینقص داشت بین فریبندگی و سادگیاش شکل میگرفت. گریس باید از نو ساخته میشد، ولی نه آنقدر غلوآمیز که مصنوعی و غیرطبیعی به نظر برسد. فریکر اعتقاد داشت نباید از نورپردازی غلوآمیز یا ژستهای مصنوعی برای این بازیگر استفاده شود. جلوههای مجذوبکنندهی شخصیت او به واسطهی خود طبیعیاش به اوج میرسید.
همین سادگی و طبیعی بودن گریس باعث شد به خاطر بازی در نقش جورجی الگین در فیلم «دختر روستایی» اسکار ببرد. گریس تا پیش از پذیرش نقش دختری درمانده و سرکوبشده در سال ۱۹۵۴، خود را در جایگاه نماد فریبندگی و جذابیت جنسی در اذهان تثبیت کرده بود. خارج از صحنهی فیلمبرداری، همان عینک و شلوارهای ساده را میپوشید، اما وقتی جلوی دوربین میرفت، شکوه و جلالی چشمگیر را بهنمایش میگذاشت. ظاهر جذابش سبب شده بود هالیوود برداشت متفاوتی از شخصیت واقعیاش داشته باشد. اشتباه بود. وقتی عاشقان سینما متوجه شدند گریس آرایش و لباسهای پرزرقوبرق را برای بازی در نقش یک زن روستایی ساده و سختکوش کنار گذاشته است، سخت مبهوت شدند. جنبهی کنایهآمیز قضیه در این بود که ظاهر شخصیت «جورجی الگین» شباهت بسیار زیادی به شخصیت واقعی گریس داشت. برای کسب اسکار باید ظاهر جذاب و اتوکشیدهاش را کنار میگذاشت و به نقطهی شروع کارش برمیگشت: دختری صافوساده با یک ژاکت پشمی، که شلختگیاش اسباب سرزنش بود. گریس بیش از داشتن زرقوبرق، باید به خود واقعیاش بازمیگشت.

بوسه مارلون براندو به گریس کلی بعد از دریافت جوایز اسکار در سال ۱۹۵۵
پس از حضور قدرتمند و توفانی در هالیوود، ناگهان ظرافت و وقار گریس به نمادی از عصیان تبدیل شد. در سال ۱۹۵۵، مجلهی «پردهی نمایش مدرن» ، ظاهر گریس را به عنوان نماد سبکی انقلابی به تصویر کشید. ماروا پیترسون گریس کلی را اینگونه به تصویر کشیده است: «تنها، مستقل و برآمده از ذاتی یگانه، ستارهای جدید در سینما که ذائقهی هالیوود را دگرگون میکند. کارشناسان مد در حال ترویج سبکی هستند که دامن تنگ و برجستهسازی سینهی زنان را از مرکز توجه خارج ساخته… راستش حرکت به سمت دلربایی نجیبانه با نقشآفرینی دبورا کر و آدری هپبورن آغاز شد. هرچند این موفقیت شگفتانگیز و نجابت ذاتی گریس بود که این انقلاب نرم را به اوج خود رساند». گریس همیشه لباسی محافظهکارانه و باسلیقه به تن داشت و هیچگاه پیرو و دنبالهرو مد نبود. در مقابل پرسشهایی که در این خصوص مطرح میشد فقط میگفت: «ظاهری که میبینید، خود واقعی من است».
نظرات و قضاوتهای شخصی گریس و کارشناسان صنعت فیلمسازی نظیر آلفرد هیچکاک و همچنین راهنمایی افراد تاثیرگذاری همچون اولگ کاسینی سبب شد تصویر شگفتانگیزی از وی بر پردهی سینما بازتاب یابد. اولگ کاسینی مشوق اصلی گریس در مسیر تعالی و اصلاح سبک نقشآفرینی طبیعیاش بود؛ همچنین تطابق آن با ساختار غالب در هالیوود. کاسینی به گریس گفته بود مجبور نیستی مثل یک معلم مدرسه لباس بپوشی، یا مدیر مدرسهات را در برایان ماور راضی کنی. زیباییات باید عین یک الماس درخشان صیقل بخورد، آن هم در بهترین شکل ممکن. نام گریس با سبکی مخصوص به خودش عجین شد: صورت سفید و سرزنده، لبهایی به رنگ قرمز سیر، پشتموی طلایی و صاف، لباس مرتب و جذاب، گردنبندی از مروارید و دستکشهای سفید کوچکی که حکم امضایش را یافتند. با تمامی این اوصاف، دنیای درونی گریس بر سبک زندگیاش ارجحیت داشت.

پشت صحنه «پنجره رو به حیاط»از راست:آلفرد هیچکاک،گریس کلی،جیمز استوارت
کتاب حاضر درصدد نمایش تصویری نادر از واقعیت نهفته در دو روی سکهی زندگی گریس است: زن جوانی که تلاش کرد خود واقعیاش را بهشکلی خلاقانه به تصویر بکشد و به عنوان فردی مصمم شناخته شود، و درکنارش تصویری که مجبور بود برای تحقق بخشیدن به رویاهایش خلق کند. یکی از اهداف این کتاب، بهتصویرکشیدن تمامی مشقتها و تلاشهاییست که گریس در مسیر تبدیلشدن به یکی از بزرگترین و سرسختترین سوپراستارهای سینما پشت سر گذاشته است.
نویسنده: محمد خلخالیان (از کتاب گریس کلی از فیلادلفیا تا موناکو؛یک سفر رویایی)